تبليغاتX
ما هیچ ...ما نگاه
ما هیچ ...ما نگاه

وخدائی که دراین نزدیکی است:لای این شب بوها, پای آن کاج بلند


فریب

 

آخرین فریب تو، ای زندگی!گر نبود

 

صد بار تا به حال، رها کرده بودمت

 

زان بیشتر که باز مرا سوی خود کشی

 

در پیش پای مرگ، فدا کرده بودمت

 

هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید

 

آغوش گرم خویش برویم گشاده ای

 

دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست

 

اما درین فریب، فسونها نهاده ای

 

در پشت پرده، هیچ نداری جز این فریب

 

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

 

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

 

او را طلب کنی و مرا رام او کنی

 

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

 

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

 

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

 

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

 

در دام این فریب، بسی دیر مانده ام

 

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

 

ای زندگی! دریغ که چون از تو بگسلم

 

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش!

 

 

 

شنبه نهم آبان 1388 |به قلم مريم |

دلتنگی

به نام تو که ابتدا و انتهای عشقی

دلنوشته های زیادی دارم که نمیدونم کسی اینارو میخونه یا نه...اگر کسی خوند یکم

 تو غمم شریک

شده و اگر نخوند انشالله همیشه شاد باشه.

زغم های دگر غیر از غم عشقش رها کن

هروقت این شعرو میخوندم به معناش توجهی نمیکردم...تا این که معناشو تو زندگی

تجربه کردم.

حالا ازیه تجربه ی تلخ یه دل شکسته مونده که تحمل هر ثانیه ی اون بدون امید به

اون که ابتدا و انتهای عشقه حکم مرگ تدریجی رو داره.

حالا که دلی شکسته دارم بیشتر به بیت دوم این دوبیتی ناب توجه میکنم.

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |به قلم مريم |

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است.

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است.

جمعه نوزدهم تیر 1388 |به قلم مريم |

دلنوشته

سلام خدای مهربونم

خیلی وقتا بیکران بودنت رو توان دید چشمام یاری نمیکنه.

حرفای زیادی تو دلم مونده.اما تو میدونی که من حرفامو خیلی سخت به دیگران میگم.خیلی کم دردودل

 میکنم.نمیدونم شاید دلیلش اینه که زیاد اشتباه میکنم.اما تو همه چیز مریمتو میدونی.

خدایا کمکم کن این روزارو به کمک آیات وحیت به آسونی پشت سر بذارم.برام سخته اما توکلم برتو.

دوستت دارم خدای مهربونم بیشتر از همیشه و کمتر از فردا

چهارشنبه سوم تیر 1388 |به قلم مريم |

حقیقت....

 

از ابتدای انسانیت تا انتهای بشریت

 

خوانده اند میخوانمت و خواهند خواند تورا

 

تو پرتو جاودانگی و ماندگاری هستی

 

من یا فراترازمن نمیتواند آینه ی قانون بی نقص تو را ذره ای لک دار

 

کند....

 

تو قدرت بی انتهائی هستی که شکیبائی بر ناسپاسی بندگانت را از

ابتدا تا

 

انتها پیشه کرده ای و هنوزهم بعد از این همه بی ارادتی

 

دریابنده ی بندگانت هستی....

 

توخدای مهربان همه ی ما هستی

 

فرقی نمیکند آدم و حواباشیم یا مریم ............

 

مهم این است که دوست داشته ای مارا..دوستم داری..ودوست

خواهی داشت....

 

 

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |به قلم مريم |

پائیز

 

میگویند

 

زندگی همیشه بهار نیست ، گاهی ابر های خزان برآن سایه بان مرگ  

می افکنند.

 

و من همیشه در حیرتم که پائیز، به کدامین گناه تو را به این نام خوانده

 اند وچرا

 

بیگناه باید معنای سردی و بی وفائی را از رنگ پائیزیت

 

دریافت...نمیخواهم جا پای بزرگان (سهراب)بگذارم...و همچون کرکس و

 

شبدر و ... برایت اعاده ی حیثیت بکنم...نه ....من کوچکتر از آنم...

 

اما دلم برایت میسوزد ،گاهی مانند خودم بیگناه به آتش گناه دیگران

 

میسوزی...برای من دیگران یعنی انسانها و برای تو یعنی...ابر و باد و

 

مه و خورشید و فلک.........

 

 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |به قلم مريم |

من ...من و تو....

 

 

آینه ها معیار همیشه محکم صداقت و سادگی هستند

 

که در هر نگاه

 

چشمان معرفت را

 

به بلوغ میرسانند

 

و اگر روزی آفت زنگار

 

آسایش نور را

 

زیر دندان های درد آهسته آهسته بجوند

 

بازهم

 

چونان اشک می توان

 

بر صفحه ی زخم خورده اش

 

صبورانه قد کشیده .

 

جمعه بیست و ششم مهر 1387 |به قلم مريم |

دلنوشته.....

 

درختان به من آموختند که پایبندی هرکس به اندازه ی ریشه های

 

اوست....

 

و سخاوت هرکس به قدر دستهائی است که

 

تا آسمان بالا میرود....

 

 

 

 

 

 

جمعه نوزدهم مهر 1387 |به قلم مريم |

...صدای پای آب

دنبال یه مطلب قشنگ برای آپ میگشتم...دیدم روح تشنمو مثل همیشه فقط سهراب سیراب میکنه...

 

...

 

من به سیبی خوشنودم

 

و به بوییدن یک بوته ی بابونه

 

من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم

 

من نمیخندم اگر بادکنک میترکد

 

و نمیخندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند

 

من صدای پر بلدرچین را میشناسم

 

رنگ های شکم هوبره را اثرپای بز کوهی را

 

خوب میدانم ریواس کجا میروید

 

سار کی می آید

 

کبک کی میخواند

 

باز کی میمیرد

 

ماه در خواب بیابان چیست

 

مرگ در ساقه ی خواهش

 

وتمشک لذت

 

زیر دندان هم آغوشی

 

                     ... .

سه شنبه شانزدهم مهر 1387 |به قلم مريم |

دوستت دارم...

 

 

دوستت دارم را من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

 

این گل سرخ من است                                                                                                   

 

 

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

 

که بری خانه ی دشمن

 

که فشانی بر دوست

 

راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست

 

در دل مردم عالم به خدا نور خواهد پاشید

 

روح خواهد بخشید

 

این دلاویز ترین شعر جهان را همه  وقت

 

نه به یک بار و به ده بار که صدبار بگو

 

دوستم داری را از من بسیار بپرس

 

دوستت دارم را با من بسیار بگو

 

 

یکشنبه چهاردهم مهر 1387 |به قلم مريم |

کد آهنگ